تبليغاتX
می کده
می کده
رو به درها منتظرماندم که گویی یک کلام؟/آمدم روشن کنم من خانه ات را!باسلام
 امانت(غزل۳۱)

با اینکه سرعشق تو دادم همه ی دار و ندارم

 

دیوانه ام حتما که هنوزم سر این میز قمارم

 

میترسم از این اخم تو لبخند بزن تا که نخشکد

 

 چون شاخه گل این خاطره هایی که به یاد میسپارم

 

برخورد دو ابروی تو یاد آور رعد است که بعدش

 

در شیطنت برق میان نگهت اشک ببارم

 

حالاکه به فتوای زمان عشق برای ما حرام است

 

میخواهم از این بار به شیطان دلم گوش سپارم

 

من دست به دامان غزل میشوم هر بار که شاید

 

با شعبده اش در دل  سنگ لاخیت عشق بکارم

 

با مرحمت تاس شدم باز  به چشم تو بدهکار

 

بگزار که یک قلب به جایش  به امانت بگزارم  

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 توسط ق.شمع |
 

فاصله(غزل ۳۰)

 

درس اول در کلاس ابتدایی ، فاصله

 

خط منها ،عامل کسر وجدایی، فاصله

 

خاطراتم را که گشتم باز پیدایت شده

 

هر نفس در ریه هایم چون هوایی، فاصله

  

عامل صد درد بی درمان دیگر گشته ای

 

تاشدی در ذهن من بازم تدایی ، فاصله

 

بر عمود این تعجب قوس پرسش میزنم

 

این همه آدم چرا پس سهم مایی فاصله

 

دلخوشم از اینکه بر من یادگاری داده است

 

سوت ممتد قطارو بی وفایی ! فاصله

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم آبان 1388 توسط ق.شمع |
 

همان وقتی که میگریید(غزل ۲۹)

چرا رنجید از دستم  نمیدانم  ! ولی رنجید

 

غم آمد روی چشمانش ولبخند از لبانش چید

 

هوا ی روشن قلبم همش طوفانی و"تر" شد

 

نمی پرسم کجا من را کسی با خنده تنها دید

 

خرافاتی نبودم من  ولی حالا که میبینم

 

طلسمم کرده با چشمش ، شدم درگیر این تردید

 

همش تقصیر حافظ بود،هر فالی گرفتم زود

 

"الا یا ایها الساقی ...."برا یم نسخه  میپیچید

 

تمام خواهشم این بود ، لیلایم شود تا من

 

کنم مجنونی و آخر شوم بر بی کسی تبعیید 

 

چه فرقی میکند حالا ، تمامش پنبه شد بازم

 

همه چیزی که ریسییدم ، همان وقتی که میگریید

نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آبان 1388 توسط ق.شمع |
 

تو هم میفهمی (غزل28)

 

فردا که جراید بنویسند تو هم میفهمی

 

از گوشه  گونه ها که خیسند تو هم میفهمی

 

هرشب غزلی گفتم و تقدیم نکردم به تو ! خب

 

از این که همش چرکنویسند ، توهم میفهمی

 

هر قطره ی اشکی که ببارم همه نذر تو شدست

 

اینها همه کالای  نفیسند تو هم میفهمی

 

من قند  تنم کم شد و اینجا به زمین افتادم

 

لب های تو از بس که خسیسند ! تو هم میفهمی

 

پروانه شدن منزل انتهاي اين راه شدست

 

وقتي به تنم كفن بريسند تو هم ميفهمي

 

من مرده ام حالا که تو این شعر مرا میخوانی

 

فردا که جراید بنویسند تو هم میفهمی

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 توسط ق.شمع |


 چای کمتر دم کنی (غزل 27)


خط قرمز دور اسمم میکشی  تا اینکه ممنوعم کنی


شایدم می خواستی ، شر من را از سرخود کم کنی


پیش پایت ، آب گشتم ! ... گم شدم در بین ماهیهای رود


 اینقدر پس بی خودی زحمت نکش از بام پارویم کنی


گردنم نازک تر از مو!!!هر چه گفتی گفته ام بر روی چشم


این سری هم  بی وفا لازم نبود اینطور ابرو خم کنی


بعد من تنها تر از اینها که هستی میشوی !!! مانند من


پس برایت بهتر است پیمانه ای از چای کمتر دم کنی


سبز بودم بین چشمت  وقت افتادن به این زودی نبود


فکر این را هم نمی کردم که با دستان خود زردم کنی


مینویسم روی کاغذ جمله های  آخراین قصه را


"دوستت دارم هنوزم ! من فقط می خواستم  درکم کنی"


نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم مهر 1388 توسط ق.شمع |
Blog Skin