غرل (غزل ۷۸)

خم می شود آخر کمر نرم نهالت
سست است پی حکومت رو به زوالت
آرامش دریا ست که افتاده به جانت
بادی نوزیده است که تخت است خیالت
یا کوچ کن و ازغم این شهر گذر کن
یا منتظرش باش بریزد پر و بالت
بیخود ننشین قهوه نخورتاس نی انداز
چون نیست رخ ماه رخی داخل فالت
وقتی که کسی نیست برای تو بخند
بهترکه بخندند همه بر تو و حالت
برچسبها: غزل




